تبليغاتX
بنام آنکه هستی بخشه زندگیست

بنام آنکه هستی بخشه زندگیست

خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خود نداری

عکس سال

۱ عکس از عکسهای منتخب سال

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/02/05ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط رضا عزیزی  | 

شعر زیبا از سهراب سپهری

پشت دریا شهری است

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاك غریب
كه در آن هیچ‌كسی نیست كه در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار كند.

قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبی‌ها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی كه سر از خاك به در می‌آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران
می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور باید شد، دور."
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یك خوشه انگور نبود.

هیچ آیینه تالاری، سرخوشی‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت دریاها شهری است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.
بام‌ها جای كبوترهایی است كه به فواره هوش بشری می‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه ی معرفتی است.
مردم شهر به یك چینه چنان می‌نگرند
كه به یك شعله، به یك خواب لطیف.
خاك، موسیقی احساس تو را می‌شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.

پشت دریاها شهری است
كه در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند.

پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.

 

شعر به یاد ماندنیه باز باران

 

باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا
قيصرامين پور- روحش شاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/01ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط رضا عزیزی  | 

دانستنیهای جالب

خیلی بود گذاشتمش تو ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط رضا عزیزی  | 

اینم یک داستان در مورد چهار همسر!

ادامه مطلب رو ببین
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط رضا عزیزی  | 

سوال عشق

به كودكي گفتند عشق چيست؟ گفت بازي

به نوجواني گفتند عشق چيست؟ گفت رفيق بازي

به جواني گفتند عشق چيست؟ گفت پول و ثروت

به پيرمردي گفتند عشق چيست؟ گفت عمر

به عاشقي گفتند عشق چيست؟ اهي كشيد و سخت گريست

 

ستاره و من

به نام ستاره ی شب تاریکم: یک شب خوب تو اسمون… یک ستاره چشمک زنون… خندیدو گفت کنارتم.... تا اخرش تاپای جون… ستاره ی قشنگی بود.... اروم و نازو مهربون…ستاره شد عشق منو.... منم شدم عاشق اون… اما زیادطول نکشید .... عشق منو ستاره جون…ماهه اومدستاره رو .... دزدیدو برد نامهربون… ستاره رفت با رفتنش.... منم شدم بی هم زبون… حالا شبا به یاد اون.... چشم میدوزم به اسمون

چند پیامک باحال

در فلسفه وفا چنین آمده است ، دل وقف شکستن است ، بیهوده نرنج . . .

غرق ترانه میشوم از نگاه گاه گاه تو / کاش خانه ای بنا کنم در حوالی نگاه تو . . .

 دانی که چرا ز میوه ها سیب نکوست / نصفش رخ عاشق است ، نصفش رخ دوست . . .

 برای تو که هیچ وقت یاد نگرفتی بد باشی ، یه دنیا خوبی آرزو میکنم . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط رضا عزیزی  | 

مناجات خواجه عبدالله رایانه

اي خدا  HARD  دلم FORMAT  مكن

اي خدا  HARD  دلم FORMAT  مكن

FILD  مـا را خالي از بركت مـكن
OPTION  غـم را خـدايا ON  مـكـن
 FILE  اشكم را خدايا  RUN  مكن
 DELTREE  كـن شاخه هـاي غصه را
سـردي و افـسـردگـي را، هـر سـه را

JUMPER  شـادي بيار تا  SET  كنيم
سيستم انـدوه را RESET  كنيم
نـام تـو PASSWORD  درهـاي بهشت
آدرس E-MAIL  سايت سرنوشت
اي خــدا روز ازل  CAD  داشــتـي
 MOUSE  بود اما مگر PAD  داشتي
كه چـنيـن طـرح 3D  مــي زدي
طرح خود بر روي CD  مي زدي
تـا نـيفـتد BUG  در انـديشـه مــان
تـا كـه ويـروسـي نگـردد ريشـه مـان
اي خــدا از بـهــر مــا ايـمـن فـرسـت
بهـر دلـهاي پـر آتـش  FAN  فرست
اي خــدا حــرف دلـــم بـا كـي زنــم

HELP  مي خـواهم كه  F1 مي زنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط رضا عزیزی  | 

مارمولک عاشق

مارمولک عاشق  

خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو شانند.در یکی از شهر های ژاپن ، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب می کرد که مارمولکی دید.
میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.مرد چشم بادامی ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کردحیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است ؟چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده ؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت ؟ چنین چیری امکان ندارد و غیر قابل تصور است!شهروند ژاپنی متحیر این صحنه ، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست.این جانور در 10 سال گذشته چه کار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد.این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود.مرد ژاپنی ، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت :10 سال مراقبت بی منت ؛ چه عشق قشنگ و بی کلکی.چطور موجودی به این کوچکی می تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما انسانها از هم گریزانیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط رضا عزیزی  | 

خبری از نوع داغه داغ:الاغ، جدیدترین عامل انتحاری در افغانستان!!

 

زمانی برای ترکیدن الاغ ها!!

تصور كنيد كه با خيال راحت داريد در يك كشور مدرن خارجي مثل افغانستان قدم ميزنيد . هوا به شدت عاليست  ، وضع اقتصادي شما حرف ندارد و داريد به  تقلب در انتخابات افغانستان فكر مي كنيد كه بالاخره حامد كرزاي عزيز راي مي آورد يا آن يكي كانديداي عزيز(كه متاسفانه نامش در خاطرم نيست!)
همه چيز براي يك بعد از ظهر خاطره انگيز آماده است  كه مي بينيد:  از اون بالا كفتر مي آيد / يك دونه خر دارد مي آيد! به اين فكر مي افتيد كه يك عكس هم با اين الاغ بيندازيد و بعد ها اگراز شما پرسيدند :عكس هاي سفر خاطره انگيزتان كو ؟ اين عكس را  نشانشان دهيد كه پشت سرتان حرف نزنند  و بگويند فلاني داشت خالي مي بست!!
خلاصه تا ميايد به الاغ زيبا بگوييد كه لبخند بزند و بگويد : ســـــــيــب !!  جلوی چشمان شما ناگهان الاغ مورد نظر می تركد و به هزاران تكه تقسيم می شود.  حالا بدبختي اش جاي ديگر است
اين كه هيچ كس مسئوليت  خر را بر عهده نمي گيرد و خسارت شما را نمي دهند . تازه چند نفري هم ادعا ميكنند كه  الاغ تكه تكه شده داوطلبانه اين كار راكرده و وابسته به هيچ ارگان يا گروهك تروريستي نبوده است و مداركش هم موجود است!!

 

بلایای طبیعی

مهم ترین فایده بلایای طبیعی چیست؟
- افرادی که مسئول جمع آوری کمک های مردمی هستند به طور طبیعی و یک دفعه پولدار خواهند شد!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط رضا عزیزی  | 

داستان یا یک خاطره جالب از دوستی باحال

چند روز پیش توی مغازه نشسته بودم و از داغ مشتری نداشتن با مگسها کلنجار می رفتم که نا گهان یک دختر خوشگل امد تو و سلام کرد من هم سریع یه دستی به سرو روم کشیدم دو سه تا شعر گفت و چند تا قیمت گرفت و رفت بعد از دو روز نزدیکای ظهر بود که تلفنم زنگ خورد شماره رو نمی شناختم جواب دادم دختری پشت خط بود گفت من همون دختر چند روز پیش هستم شمارتون رو از روی درب مغازه برداشتم می خواستم اگه میشه باهاتون صحبت کنم ، من هم که هنوز بوی عطرش توی دماغم بود به یک باره نصف شارژ قلبم پرید گفتم بفرمایید عزیزم ، گفت نرسیده عزیزت شدم بعد از یک ساعت دل و قلوه ردو بدل کردن باهاش قرار شام گذاشتم. شب رفتم سر قرار فکر میکردم سره کاریه گفتم حتما نمیاد در اوج نا باوری بودم که دوباره بوی عطر اون روز به مشامم رسید برگشتم دیدم که  با یگ گول خوشگل بالای سرم ایستاده جلوش بلند شدم و گل رو بهم داد داشتم شاخ در می اوردم باورم نمی شد که خودش باشه، نشست و بعد از سلام و احوال پرسی چند سیخ  کوبیده سفارش دادم بعد از سرف شام بهم گفت میتونی بیای خونمون من هم که دیگه داشتم با دمبم نارگیل میشکوندم گفتم شما جون بخواین بعد از کلی شر و ور ،آدرس رو گرفتم . فردا بعد از ظهرش به قول خودمونیها هوا گرگو میش بود که رفتیم جلوی آپارتمانشون باهاش تماس گرفتم درب باز شد گفت بیا بالا توی پله ها که داشتم میرفتم بالا سکوت مطلقی ساختمان را فرا گرفته بود ترس عجیبی تو بدنم افتاده بود دیگه نه راه پس داشتم نه راه پیش رفتم بالا درب رو هم گذاشته بود آروم در و باز کرد و گفت بیا تو دیگه تا کسی نیمده داخل رو که نگاه  کردم چراغها خاموش بود و فضای خونه کاملا تاریک بود من رفتم تو یه بلوز شلوار بیشتر تنش نبود بهم گفت برگشتم این لباسارو تنت نبینم میرم خودمو واست بسازم بعد رفت تو یکی از اتاقا من که دیگه........!!! شده بودم سریع لباسامو (به جز مایو) در آوردم حدود 5پنج دقیقه بعد صدام زد و گفت بیا تو من هم رفتم درب رو باز کردم اتاق کاملا تاریک بود گفت درب رو ببند من هم درب رو بستم بعد با صدای بلند گفت چراغها روشن !!! من که گیج شده بودم یه هویی چراغها روشن شد و یک کیک رو با کلی آدم دیدم که روش نوشته بود تولدت مبارک.جشن تولدی که هرگز فراموشش نخواهم کرد. آره عزیزان همش نقشه خواهرم با دوستاش بود با اینکه خودم یادم نبود روز تولدمه اما آنها یادشون بود اینم خاطره من از روز تولد که هیچ وقت یادم نمیره شما نیز احتیات کنید به سادگی دم به تله ندید .
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/25ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط رضا عزیزی  | 

پیام فعلی

دوستان عزیزم که از این وبلاگ دیدن میکنید این وبلاگ رو تازه ساختم دوست دارم تو ساختش از نظراتتون استفاده کنم ممنون میشم دوست دار شما مدیریت وبلاگ(رضا عزیزی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/20ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط رضا عزیزی  |