عکس سال

خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خود نداری

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاك غریب
كه در آن هیچكسی نیست كه در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار كند.
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی كه سر از خاك به در میآرند
و در آن تابش تنهایی ماهیگیران
میفشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
"دور باید شد، دور."
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یك خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری، سرخوشیها را تكرار نكرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجرههاست."
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
كه در آن پنجرهها رو به تجلی باز است.
بامها جای كبوترهایی است كه به فواره هوش بشری مینگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه ی معرفتی است.
مردم شهر به یك چینه چنان مینگرند
كه به یك شعله، به یك خواب لطیف.
خاك، موسیقی احساس تو را میشنود
و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد.
پشت دریاها شهری است
كه در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنیاند.
پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.
شعر به یاد ماندنیه باز باران
باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا
قيصرامين پور- روحش شاد
به كودكي گفتند عشق چيست؟ گفت بازي
به نوجواني گفتند عشق چيست؟ گفت رفيق بازي
به جواني گفتند عشق چيست؟ گفت پول و ثروت
به پيرمردي گفتند عشق چيست؟ گفت عمر
به عاشقي گفتند عشق چيست؟ اهي كشيد و سخت گريست
ستاره و من![]()
به نام ستاره ی شب تاریکم: یک شب خوب تو اسمون… یک ستاره چشمک زنون… خندیدو گفت کنارتم.... تا اخرش تاپای جون… ستاره ی قشنگی بود.... اروم و نازو مهربون…ستاره شد عشق منو.... منم شدم عاشق اون… اما زیادطول نکشید .... عشق منو ستاره جون…ماهه اومدستاره رو .... دزدیدو برد نامهربون… ستاره رفت با رفتنش.... منم شدم بی هم زبون… حالا شبا به یاد اون.... چشم میدوزم به اسمون![]()
![]()
چند پیامک باحال
در فلسفه وفا چنین آمده است ، دل وقف شکستن است ، بیهوده نرنج . . .![]()
غرق ترانه میشوم از نگاه گاه گاه تو / کاش خانه ای بنا کنم در حوالی نگاه تو . . .![]()
دانی که چرا ز میوه ها سیب نکوست / نصفش رخ عاشق است ، نصفش رخ دوست . . .![]()
برای تو که هیچ وقت یاد نگرفتی بد باشی ، یه دنیا خوبی آرزو میکنم . . .![]()
اي خدا HARD دلم FORMAT مكن
FILD مـا را خالي از بركت مـكن
OPTION غـم را خـدايا ON مـكـن
FILE اشكم را خدايا RUN مكن
DELTREE كـن شاخه هـاي غصه را
سـردي و افـسـردگـي را، هـر سـه را
JUMPER شـادي بيار تا SET كنيم
سيستم انـدوه را RESET كنيم
نـام تـو PASSWORD درهـاي بهشت
آدرس E-MAIL سايت سرنوشت
اي خــدا روز ازل CAD داشــتـي
MOUSE بود اما مگر PAD داشتي
كه چـنيـن طـرح 3D مــي زدي
طرح خود بر روي CD مي زدي
تـا نـيفـتد BUG در انـديشـه مــان
تـا كـه ويـروسـي نگـردد ريشـه مـان
اي خــدا از بـهــر مــا ايـمـن فـرسـت
بهـر دلـهاي پـر آتـش FAN فرست
اي خــدا حــرف دلـــم بـا كـي زنــم
HELP مي خـواهم كه F1 مي زنم
خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو شانند.در یکی از شهر های ژاپن ، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب می کرد که مارمولکی دید.
میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.مرد چشم بادامی ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کردحیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است ؟چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده ؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت ؟ چنین چیری امکان ندارد و غیر قابل تصور است!شهروند ژاپنی متحیر این صحنه ، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست.این جانور در 10 سال گذشته چه کار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد.این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود.مرد ژاپنی ، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت :10 سال مراقبت بی منت ؛ چه عشق قشنگ و بی کلکی.چطور موجودی به این کوچکی می تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما انسانها از هم گریزانیم ![]()
تصور كنيد كه با خيال راحت داريد در يك كشور مدرن خارجي مثل افغانستان قدم ميزنيد . هوا به شدت عاليست ، وضع اقتصادي شما حرف ندارد و داريد به تقلب در انتخابات افغانستان فكر مي كنيد كه بالاخره حامد كرزاي عزيز راي مي آورد يا آن يكي كانديداي عزيز(كه متاسفانه نامش در خاطرم نيست!)
همه چيز براي يك بعد از ظهر خاطره انگيز آماده است كه مي بينيد: از اون بالا كفتر مي آيد / يك دونه خر دارد مي آيد! به اين فكر مي افتيد كه يك عكس هم با اين الاغ بيندازيد و بعد ها اگراز شما پرسيدند :عكس هاي سفر خاطره انگيزتان كو ؟ اين عكس را نشانشان دهيد كه پشت سرتان حرف نزنند و بگويند فلاني داشت خالي مي بست!!
خلاصه تا ميايد به الاغ زيبا بگوييد كه لبخند بزند و بگويد : ســـــــيــب !! جلوی چشمان شما ناگهان الاغ مورد نظر می تركد و به هزاران تكه تقسيم می شود. حالا بدبختي اش جاي ديگر است
اين كه هيچ كس مسئوليت خر را بر عهده نمي گيرد و خسارت شما را نمي دهند . تازه چند نفري هم ادعا ميكنند كه الاغ تكه تكه شده داوطلبانه اين كار راكرده و وابسته به هيچ ارگان يا گروهك تروريستي نبوده است و مداركش هم موجود است!!